تغافل کن

سوم دبیرستان حال و هوای دیگری داشت. بزرگتر مدرسه حساب می‌شدیم و نگاه مدیر، معاون‌ها، ناظم و معلم‌ها به ما مردانه‌تر بود. البته بچه‌های کلاس‌های سوم هم خلق و خو و اقتضائاتشان فرق می‌کرد؛ به مرز جوانی رسیده بودند و بنا به اقتضای سن جوانی، گروه‌های دوستی تشکیل شده بود، گروه درس‌خوان‌ها، گروه ورزشکارها، گروه الوات و خلاف‌ها و .... این گروه آخر را هنوز یادم هست. صبح اول وقت که می‌آمدی، می‌دیدی واکمن توی کلاس روشن است و یک خواننده آن ور آبی دارد می‌خواند. صندلی‌ها را به صورت چند حلقه می‌چیدند و ورق بازی می‌کردند! کلاس ما آخر مدرسه بود و روی مدرسه هم دید داشت. به همین خاطر آزادی عمل‌ها بیشتر بود.

***

جزو شاگردهای خوب کلاس و مدرسه بودم و هم معلم‌ها و هم معاون‌ةا تقریباً من را می‌شناختند. یک روز توی مسیر عکسی از یک مجله قدیمی پیدا کردم و همین جور دستم بود که وارد کلاس شدم. یکی از بچه‌های پاستوریزه کلاس، از حلقه درس‌خوان‌ها، عکس را از دستم گرفت و داشت نگاه می‌کرد که یکهو ناظم وارد شد. رنگ از رخ رفیق ما پرید. ناظم بدون اینکه چیزی بگوید، عکس را از دستش گرفت و نگاهی کرد و بعد  همراه خودش برد. چیزی نگفت، نه تشری، نه داد و بی‌دادی، هیچی... دوستم از من خواست که پیش ناظم بروم و بگویم عکس مال من است!

دودل بودم که اعتبار خودم را پیش ناظم خراب کنم یا نه. آخرش دل به دریا زدم و رفتم. آخر وقت بود. با خجالت، گفتم عکس مال من بوده و فلانی کاره‌ای نیست. ناظم عکس را به من داد و با اشاره به آن گفت: «حالا که چی؟...» و بدون اینکه منتظر جواب باشد، با روی باز و لبخند خاص خودش دستی داد و من هم بیرون آمدم.

***

آن موقع اهل خلاف نبودم و صرفاً از روی کنجکاوی آن عکس (که خیلی چیز خاصی هم نبود!) را برداشتم. اما ناظم با این برخوردش و تغافلی که کرد، زمینه‌ای را به وجود آورد که الان بعد از 10-12 سال هنوز آن لحظه را در ذهنم دارم...

بین علم و عمل فاصله‌هاست...

به تعبیر دوستانی، «عمل تعلیم و تربیت دینی در کشور ما از علم تعلیم و تربیت دینی جلوتر است و حالا حالا ما باید برویم و بدویم تا به آن‌ها برسیم!». مشهد، اصفهان، همدان، اهواز، قزوین و رشت و ...فرقی نمی‌کند؛ همه جا مجموعه‌های فرهنگی تربیتی فعالی چندین سال است که به طور جدی درگیر «تربیت» هستند. جوان‌هایی که بدون هیچ چشمداشتی دارند کار تربیتی می‌کنند. نوجوان‌ها را دور خودشان جمع کرده‌اند و هر کدام با سبکی و روش‌هایی تلاش دارند نسلی را تربیت کنند که سال‌هاست وزارت آموزش و پرورش آرزوی آن را دارد؛ و البته در این مسیر توفیق بسیاری هم داشته‌اند.

نوجوان‌ها و جوان‌هایی 14-15 ساله‌ای را در این مجموعه‌ها می‌بینی که برخلاف همسالانش که هنوز در گیر و دار بازی‌های رایانه‌ای و بازی‌های بچگانه هستند، مسئولیت چند دانش‌آموز ابتدایی را بر عهده گرفته و اموراتشان را رتق و فتق می‌کند، دانشجوهایی را می‌بینی که ضمن درس خواندن، دبیرستانی‌ها را در مسیر تربیت شدن به عنوان نیروهای متخصص متعهد برای کشور همراهی می‌کنند.

روزیم شده که یکی دو سال اخیر از نزدیک با برخی از تشکل‌های تربیت محور کشور گفت و گویی داشته باشم. بنایمان بر این است که با مصاحبه‌های عمیق و نسبتاً طولانی (هفت هشت ساعت) تجربه‌ی تربیتی آن را ثبت کنیم و اسمش را گذاشته‌ایم «تجربه نگاری». بخشی از کار به صورت گزارش‌هایی در فصلنامه «کانون» وابسته به ستاد عالی کانون‌های فرهنگی هنری مساجد به چاپ رسیده است و بعضی‌ها به طور مفصل‌تر به صورت جزواتی به طور محدود در اختیار علاقه‌مندان قرار گرفته است.

توصیه: به نظرم باید دانشگاهی‌های حوزه علوم تربیتی برای فهم بهتر و چه بسا تدوین نظریه‌های بومی تربیتی، سری هم به عرصه عمل تعلیم و تربیت بزنند، بنشینند و بشنوند و یاد بگیرند و البته نقد کنند.

معلم کچل!

پسرک مریض بود و موهایش می‌ریخت. همکلاسی‌ها با تمسخر بهش می‌گفتند: کچل! این قدر بهش گفته بودند که خودش هم باورش شده بود و درس به دلش نمی‌نشست. معلم وقتی علت فهمید، کاری کرد کارستان. فردا وارد کلاس که شد، بچه‌ها تعجب کردند؛ موهای سرش را تراشیده بود. از آن به بعد پسرک معلم را همدل خودش یافت و درسش بهتر شد و بهتر. کار به جایی رسید که بعضی از بچه‌ها هم رفتند و سرشان را تراشیدند... [1].

دوستی از اساتید گله می‌کرد که کم توجه‌اند و به مسایل دانشجوها توجه کافی ندارند؛ یک دانشجو شهرستانی است و پدر و مادر چشم انتظاری دارد، دیگری یکی دو بچه دارد و باید خرج آن‌ها را هم در بیاورد، دیگری مشکل مالی دارد و باید زودتر برود سر کار، آن یکی مریضی دارد و فرصت نمی‌کند که کارهای کلاسی و درسی را به نحو احسن انجام دهد، دیگری به هر سختی که شده در چهل سالگی با چند فرزند و کلی مشکل اقتصادی با علاقه دارد تحصیل می‌کند و صبح زود تازه از شهرستان رسیده و عصر هم باید برگردد و از خستگی سفر در کلاس چرت می‌زند، یکی دیگر همسرش باردار است و آن یکی مشکل خانوادگی دارد و...

به دوستم می‌‌گویم حرفت حق! یک معلم فرقش با کارمند بانک این است که کارمند کار فقط برایش مهم است که آخر روز حسابش با هم بخواند، ولی معلم می‌خواهد علاوه بر کارش، تربیت هم بکند و مربی باید حواسش به زمینه‌های متربی‌اش هم باشد. اما یادمان باشد یک معلم هم خانواده دارد، با همسرش اختلاف پیدا می‌کند، قسط وامش می‌رسد، با همکارانش اختلاف پیدا می‌کند، بالادستی‌اش به او فشار می‌آورد و ...

 سخت است اما می‌شود.


پانوشت‌ها:

[1]. این حکایتی بود که دکتر خسرو باقری از یکی از شهرستان‌ها نقل کردند.کامران نجف زاده گزارشی از این معلم تهیه کرده است: http://www.najafzadeh.ir/

گلویم خشک است...

پای صحبت بعضی از اساتید که می‌نشینی، حسّت این است: «تاریخچه خلاصه‌ای خوب یا بد از موضوع مورد بحث در همان کانتکس‌های اجتماعی- فرهنگی خودشان، اغلب حتی بدون اینکه معادل فارسی مناسبی برای کلمات داشته باشند». وقتی که انتظار داری از آن همه حرفی که فلانی و فلانی زده‌اند، یکی دو اکسیر برای مسایل خودمان بیابی، چیزی دستت را نمی‌گیرد. همچنان گلویت از تشنگی خشک است...

معمولاً جرأت اعتراض نداریم، چون متهم می‌شویم به اینکه نخوانده و نفهمیده داریم قضاوت می‌کنیم و چه بسا بفرستند ما را به دنبال نخود سیاه (معرفی سیاهه بلند بالایی از آثار که شاید خود استاد معظم هم نخوانده باشد[1]). وقتی هم که می‌روی به سراغ جامعه، آنچه در مکتب آموخته‌ای از تو به یک چیپس هم نمی‌خرند، چون حتی گاهی به خاطر حجاب‌ها نمی‌توانیم مساله را بفهمیم تا چه رسد به ارائه راه‌حل مقتضی...

حالا فرق نمی‌کند که اسمت دکتر فلانی با اِن تا مقاله و کتاب با عناوین دهن پر کن باشد یا دانشجوی ترم اول تحصیلات تکمیلی، جامعه از ما کمک می‌خواهد. کمکی از دستمان بر می‌آيد؟ خود من که نه!

[شاید به همین دلیل است که جای ماها توی همان دانشگاه‌هاست، جایی که پول می‌دهند تا همین حرف‌ها را برای هم بگوییم تا دانشجو استاد شود و او هم برای دانشجویانش بگوید و ...؛ و جامعه راه خودش را خواهد رفت]


 پانوشت:

[1]. در جلسه‌ای، استاد از کتابی نام می‌برد که یک یاز نقاط عطف آن علم بود، اما به اذعان استاد کمتر از انگشتان دست آن را نخوانده‌اند (ازش نپرسیدم که خودش جزو کدام دسته است: انگشتان یا سایرین؟!)

نگاه سنگین است، تحملش را ندارم...

داشت حرف می‌زد، گفت «بهم نگاه کن، وقتی حرف می‌زنم!». چشم‌هام رو دوختم به به کتاب‌های آن سمت اتاق. کمی مکث کرد و با عصبانیت تقریباً داد زد که «با این کارت اعصاب رو به هم می‌ریزی...». یکی دو نفر دیگه هم بودند توی اتاق. لبخند کمرنگی زدم بهش. آروم گفتم «چشم...».

شروع کرد به نوشتن روی تخته وایت برد. توضیح می‌داد، اما باز هم تاب نیاوردم. دوباره چشم را دوختم به گوشه تخته، دوباره عصبانی شد و چیزی گفت. سختم بود، اما باز هم سکوت. کمی بهش نگاه کردم و او هم توضیحاتش را ادامه داد. طاقت نیاوردم، چشمم را بستم و گوش کردم...

بارها از دستم عصبانی شده، نه او، خیلی‌های دیگر. حتی گاهی حمل بر غرور کرده‌اند یا بی ادبی، یکبار برای همیشه می‌خواهم دلیلش را بگویم. از بچگی سنگینی نگاه را نمی‌توانم تحمل کنم، قلبم می‌گیرد و بار دوشم زیاد می‌شود. فرقی نمی‌کند طرف از من بالاتر باشد یا پایین‌تر، بچه‌ام باشد یا همسرم... کار وقتی سخت‌تر است که طرفم خانم باشد که بار نگاه چند برابر می‌شود، هر چند چشمش به من نباشد...

تلاش کرده‌ام که این را (اگر یک عیب باشد) رفع کنم، اما نشد که نشد.

نجات سرباز رایان و منزلت معلم

زیاد شنیده‌ایم که از ارتقا منزلت معلم می‌گویند. وقتی که پای حرفشان می‌نشینی، تهش می‌گویند معلم نباید گیر مالی داشته باشد و برای همین دم از افزایش حقوق معلم‌ها می زنند. حرفم سر کم و زیاد بودن حقوق معلم‌ها نیست. می‌خواهم از یک تجربه بگویم.

«نجات سرباز رایان» فیلم معروفی است که آن را برای مقایسه یکی از بهترین‌های ژانر جنگی-تاریخی غرب با فیلم‌های دفاع مقدسی وطنی مثال می‌زنند. حق و الانصاف فیلم جالبی است. شخصیت اصلی فیلم افسری است که مجاهدت‌های فراوانی می‌کند، دلیر است و با تدبیر. هوای نیروهای زیر دستش را دارد و کلی ویژگی‌های خوب دیگر. طوری که دلتان می‌خواهد پیروز جنگ باشد که البته از نبرد نفس‌گیر اول فیلم هم پیروز بیرون می‌آید. فیلم به جریان خودش با آن نقاط اوج و قوت‌هایی که دارد، ادامه می‌دهد...

اواسط و در یکی از نقاط اوج فیلم است که خیلی با ظرافت مشخص می‌شود که این افسر جوان با همه مشخص‌های خوبش، یک معلم روستایی است که برای کشورش به جنگ آمده است و البته از روح خشن جنگ دلخوشی ندارد... و البته لطافت‌هایی را هم در طول فیلم می‌بینیم که می‌توان آن‌ها را با روحیه یک معلم خوب تطبیق داد... حالا ما در فیلم‌هایمان معلم را چطور تصویر می‌کنیم؟ معلم‌های ما آخر دغدغه‌شان چیست؟ ...

سه دیدار؛ روایتی از سه همنشینی

به اقتضای کارمان، با پژوهشگران و مسئولین مرتبط با آموزش و پرورش ارتباط داریم [و بهتر است که ارتباط داشته باشیم]. این هفته با چند نفر همنشین شدیم که هر کدام تجربه ویژه‌ای بود:

-«آقا صابر» صدایش می‌زنند. مهندس جا افتاده‌ای که البته در مهندسی نمانده است و پختگی و عمقش بعضی‌ها را بر آن داشته که او را برخوردار از «حکمت» بدانند. چشمان نافذی داشت و وقتی دوستم برایش بحث‌ها را توضیح می‌داد، هم گوش می‌کرد و هم گوش نمی‌کرد. گفته بودند که «به جای تفصیل، بهتر است خلاصه و مختصر بگویید». وقتی شروع کرد به حرف زدن، نکته گفت که انگاری تجربه چند ده ساله‌اش را می‌چکاند در این چند جمله. ته حرفش این بود: «برای اثرگذاری، راه‌های مختلفی وجود دارد، اما بهترین و موثرترینش لزوماً اولین و مستقیم‌ترین شان نیست». مثال گاومیش‌ها را زد که برای چراندنشان اگر بروی و باهاشان سرشاخ شوی، معلوم نیست زنده بمانی! اما اگر به این راز مطلع باشی که آن‌ها خوششان نمی‌آيد کسی سر راهشان قرار بگیرد، در نتیجه اگر کسی سد راهشان شود، راهشان را کج می‌کنند و این بهترین راه کنترل آن‌هاست! چوپان نوجوان گاومیش‌ها، هر وقت که بخواهد آن‌ها را به سمتی هدایت کند، در پنج شش متری شان قرار می‌گیرد و مسیرشان را سد می‌کند تا آن‌ها ناچار به سمتی که او می‌خواهد تغییر مسیر بدهند و ...

-از قدیمی‌های آموزش و پرورش بودند و سال‌ها موهایشان را در آسیاب وزارت سفید کرده بودند. پختگی را می‌شد از عمل و گفتارشان دید. یکیشان، که تجربه مدیریت کلان وزارت را هم داشت، گاهی بین توضیحات ما نکات مختصر اما دقیقی را می‌گفت. در نهایت آن دیگری یک جمله گفت: «فعلاً لازم نمی‌بینم نکته‌ای بگویم. انشاله بعداً صحبت خواهیم کرد...». همین!

-رفته بودیم برای بررسی طرح هوشمندسازی مدارس پیش یکی از کارشناسان. محیط باکلاسی بود؛ از جمله اینترنت پرسرعتشان! نکات نغزی می‌گفت که کمتر شنیده بودم، از جمله اینکه الگوی هوشمندسازی مدارس و آموزش الکترونیکی که ما در چند سال اخیر دنبال کرده‌ایم، در دنیا لنگه ندارد! هیچ کشوری چنین طرحی را پیاده نکرده، جز مالزی که آن‌ها هم اشکارا به شکست این پروژه اذعان دارند. در حالی که خیلی از کشورهای صاحب صنایع رایانه‌ای و الکترونیک، در مدارسشان الگوهای متفاوت از آنچه ما در پیش گرفته‌ایم، را پیش می برند، مسئولین وزارت آموزش و پرورش کشور ما هنوز اصرار دارند که باید «اسمارت بورد»، «تبلت» و «اینترنت» را به کلاس‌ها ببریم... این در حالی است که شائبه‌هایی درباره سودهای شخصی برای سیاست‌گذاران این طرح وجود دارد، زیرا عمده این تجهیزات وارداتی است و علیرغم هزینه بسیار زیادشان، کارایی ندارند و...

غیر از هیئت علمی کاری دیگری هم می‌شود کرد؟

پیش‌تر در مطلبی در همین وبلاگ از دغدغه ذهنی خودم برای هیئت علمی شدن نوشتم که شاید دغدغه همه دانشجویان دکتری باشد، اگر قبل از قبولی بورس یا هیئت علمی جایی نشده باشند. در گفت و گو با دوستان هم بارها این بحث را داشته‌ایم که «یک دانشجوی ارشد یا دکتری بعد از دانش‌آموختگی چه کارهایی می‌تواند بکند؟». در طی این بحث،‌معیارهای مختلفی مطرح می‌شود، از جمله اینکه: نیاز کشور و انقلاب و اینکه کجاها نیرو ندارد و جبهه خالی است، عمق و سطح اثرگذاری بیشتر (که خودش ابهام دارد و باید دید منظور از اثرگذاری چیست)، تغییر فضای علمی و تولید علوم انسانی اسلامی، کار مبنایی و اساسی‌تر، تناسب با توانایی‌ها و علایق و البته استعدادها، ...

به نظرم هر کسی در مراحل مختلف زندگی‌اش باید انتخاب کند و سال‌های اول دوره دکتری و ارشد جای یکی از این انتخاب‌هاست که دشوار هم هست. دلیل این سختی را شاید بتواند در جذابیت و پرستیژ مهمترین گزینه پیش‌ِرو یعنی «هیئت علمی شدن» دانست؛ به هر حال استاد دانشگاهی در جامعه ما هم به لحاظ اقتصادی و هم به لحاظ اجتماعی جایگاه بالایی دارد که برخی از این‌ها ناشی از آسیب‌های جامعه ماست و برخی نه.

به هر ترتیب باید انتخاب کرد، اما حرف بنده این است که هیئت علمی شدن تنها گزینه نیست، حتی اگر منافع مالی و اثرگذاری آموزشی و تربیتی مدنظرمان باشد. اخیراً نمونه خوبی از این وجه دیده‌ام؛ «دکتر آموخته». در میان دانشجویان تهران، موسسه زبان «آموخته» و به ویژه دوره‌های فن ترجمه آن شهرت خاصی دارد. دکتر اموخته که دکتری زبان شناسی دارد، در پایان‌نامه ارشد و رساله دکتری‌اش تلاش کرده تا با مبنا قرار دادن نظریه زبان نوام چامسکی، اصول تبدیل ساختار حکام بر زبان انگلیسی و فارسی را بیابد. وی در این راه به فنونی رسیده که در حال حاضر با آموختن آن‌ها، دانشجویان می‌توانند متون انگلیسی و فارسی را با اصول نسبتاً دقیقی به هم ترجمه کنند! دغدغه‌ای که خیلی از ماها درگیر آن هستیم و جالب این که این دوره‌ها نتیجه‌بخش هستند. همین نتیجه‌بخشی است که سالانه چندهزار دانشجو در ترم‌های مختلف این دوره شرکت می‌کنند و فنون مذکور را در رشته خود بکار می‌گیرند. از آنجا که عمده مخاطبین این دوره، دانشجویان ارشد و دکتری هستند، چندان دور از انتظار نیست که بسیاری از اعضای آینده هیئت علمی‌ها دانشگاه‌ها، شاگردی آموخته را تجربه کرده باشند!! و این یعنی یک نفر توانسته جریانی را در ترجمه تخصصی و عمومی کشور بوجود بیاورد که نشانه‌هایی از آن الآن هم قابل ردیابی است...

اگر آموخته با نگاه «هیئت علمی شدن» اقدام کرده بود و الآن هیئت علمی یکی از دانشگاه‌های برتر کشور بود، آیا می‌توانست این اثرگذاری را داشته باشد؟ [ممکن است از جمع بین این دو بگویید که بحثش مفصل می‌شود].

نمونه دیگر این جریان را حجه الاسلام قرائتی می‌دانم که فرآیند رایج برای رشد علمی در حوزه علمیه برای رسیدن به بالاترین سطح آن (یعنی مرجعیت تقلید) را طی نکرد و قریب به سی سال، مردم ایران را با قرآن و زندگی قرآنی آشنا نمود. اگر بخواهید اثر تربیتی-فرهنگی قرائتی را با دانش‌آموختگان عادی حوزه مقایسه کنید، کار او با چند نفر از این خروجی‌ها برابری می‌کند؟!

در نهایت هر کسی باید خودش انتخاب کند. شما چه چیزی را انتخاب می‌کنید؟

«برّه دو مادره» رابطه تشکل‌های تربیتی و مدرسه

تا حالا شنیده‌اید که بگویند: «برّه دو مادره!». این ضرب‌المثلی است که ما کرمانی‌ها کم و بیش به کارش می‌بریم. شاید بپرسید کجاها؟ معمولاً این را درباره کسی به کار می‌برند که به دو جا وابسته است، اگر از هر کدام رانده یا مانده باشد، می‌رود سراغ دیگری؛ اما در حالت عادی از هر دو جا تغذیه می‌کند. شاید یکی بپرسد که چی؟ می‌گویم، عجله نکنید!

عمده مخاطبین تشکل‌های تربیتی را دانش‌آموزان تشکیل می‌دهند، از پایه‌های اول ابتدایی تا آخر دبیرستان و بعد هم احتمالاً دوران دانشجویی و طلبگی. در همین نگاه اول، آن‌ها که دقت بیشتری دارند، از «دانش‌آموز» بودن مخاطبینشان صحبت «مدرسه» را به میان می‌آورند. بله! هر چند شما به‌عنوان یک فعال تشکل تربیتی ممکن است در حالت عادی کاری به مدرسه نداشته باشی، اما این روند دیر یا زود باید مورد تأمل قرار گیرد.

مدرسه جایی است که دانش‌آموزان حدود 12 سال، هر سال حداقل 9 ماه و هر روز هم حداقل 5-6 ساعت از مهم‌ترین بخش شکل‌گیری شخصیت و هویتشان را در آن بسر می‌برند! مدرسه در کشور ما جایی است که قرار بوده و هست تا تعلیم و تربیت دانش‌آموزان را مطابق با معیارهای اسلامی و البته نیازهای جامعه انجام بدهد. خب تا حالا از خودتان پرسیده‌اید در این صورت جای تشکل‌های تربیتی کجاست؟ قرار است ما چه کاری بکنیم؟ نسبت ما با مدرسه چیست؟ تشکل‌های تربیتی رقیب مدرسه‌اند، مکمل آن یا جایگزینش؟ این سؤال آخر را با دقت و عمق بیشتری توجه کنید: ما رقیب مدرسه‌ایم، مکمل یا جایگزین آن؟

وقتی که تجربیات و روند فعالیت تشکل‌های فعال تربیتی کشور را رصد کنیم، می‌بینیم که هر یک بنا به پاسخی که به این سؤالات داده‌اند، ساختار، محتوا و روش‌ها و حتی مراحلشان تحت تأثیر قرار گرفته است. از میان آن‌هایی که مدرسه برایشان مهم بوده، تشکلی ممکن است با به رسمیت شناختن مدرسه با همه عناصرش، ایراداتی را به آن وارد بداند و بر آن باشد که به‌عنوان یک «مکمل» در تعلیم و تربیت دانش‌آموزان ایفای نقش کند. تشکل دیگری ممکن است به این نتیجه برسد که راه مدرسه خطاست و باید خودش همه امور تعلیم و تربیت اعضایش به‌ویژه در امور تربیت دینی و اخلاقی را بر عهده بگیرد. گاهی هم تشکل‌ها به دنبال این می‌روند که خودشان را جایگزین مدرسه کنند، چون باورشان این است که آنچه آن‌ها می‌خواهند از مدارس فعلی ما بیرون نمی‌آيد و صرفاً با ایفای نقش تکمیلی کاری پیش نمی‌رود. از این به فکر تأسیس مدارسی زیرمجموعه خودشان می‌افتند. در نهایت شاید تشکلی هم باشد که بگوید من اصلاً کاری به مدرسه ندارم که خوب عمل می‌کند یا بد، من کار خودم را می‌کنم که باید پرسید دقیقاً چکار؟!

فعلاً نمی‌خواهیم به قضاوت درباره هر یک از این نسبت‌ها و نوع رابطه بین تشکل تربیتی و مدرسه بپردازیم، اما فقط اشاره کنیم که تعیین این نسبت تا حد زیادی نیازمند تعریف دقیق میان انواع تعلیم و تربیت بر اساس معیار «رسمیت» است، چنانچه صاحب‌نظران این عرصه تعلیم و تربیت را با این معیار به سه دسته «تعلیم و تربیت رسمی، شبه رسمی و غیررسمی» تقسیم می‌کنند. در این تقسیم‌بندی، تعلیم و تربیت رسمی و تعلیم و تربیت غیررسمی در دو سر یک طیف قرار دارند و تعلیم و تربیت شبه رسمی (نیمه رسمی) در میان این دو سر. «مدرسه» نماینده اصلی تعلیم و تربیت رسمی است و «تشکل‌های تربیتی» در قلمرو تعلیم و تربیت شبه رسمی قرار می‌گیرند.

***

برگردیم به بحث اصلی‌مان. حرف بر سر دانش‌آموز عضو تشکلی بود که بخش مهمی از وقتش را در مدرسه می‌گذارند و بخش دیگری را در تشکل تربیتی. هر یک از این‌ها و البته دیگر نهادها و افرادی که کار تعلیم و تربیت پیدا و پنهان انجام می‌دهند، هدف و مقصودی را دنبال می‌کنند و هر آنچه انجام می‌دهند (روش‌ها، محتوا، روابط و غیره) در تعامل با همین هدف و مقصودشان خواهد بود.

حالا بیاییم از بالا نگاه کنیم: مدرسه، تشکل‌های تربیتی، خانواده، رسانه و دوستان و... همه اثر تعلیمی و تربیتی بر دانش‌آموز دارند. هر چند ممکن است اثر یکی کمتر و اثر دیگری بیشتر باشد. چگونه دانش‌آموز می‌تواند بیشترین بهره را از این منابع تعلیم و تربیت ببرد؟ اگر هدف و مقصود و البته تلاش‌های تشکل تربیتی به نحوی باشد که تلاش‌های مدرسه را خنثی کند، در این صورت تکلیف دانش‌آموز چیست؟ چه بر سر او می‌آيد؟ آبشخور فکری، عاطفی و رفتاری دانش‌آموز از کجا تأمین خواهد شد؟ نفی آنچه مدرسه می‌گوید و می‌آموزاند از سوی تشکل چه پیامدهایی دارد؟ تشکلی که به همه ساحت‌های تربیتی وارد شده و خود به مدرسه‌ای تبدیل می‌شود که قرار است هم کار تعلیم و تربیت رسمی را پیش ببرد و هم تعلیم و تربیت نیمه رسمی را، به کدام سو می‌رود؟ اساساً چقدر از کارکرد و عامل موفقیت تشکل‌ها در وجه غیررسمی بودنشان است؟

خلاصه اینکه هویت دانش‌آموزی که در تشکل تربیتی هم عضویت دارد، به‌ویژه در سنین پایین‌تر، در حال شکل‌گیری است. تفاوت، تباین یا تناقض یا ... میان تشکل تربیتی و مدرسه می‌تواند به جای هویتی یکپارچه، هویت نامنسجم و گسیخته را رقم بزند که هیچ یک از تشکل‌ها و مدارس به تنهایی چنین نتیجه‌ای نداشتند...

-----------------------------------------------------

این یادداشت پیش از این در سایت شجر منتشر شده است.

قصه دفاع از یک پایان نامه

این روزها دانشکده‌های مختلف رونقی دوباره گرفته‌اند، به ویژه بازار دفاع از پایان‌نامه‌های کارشناسی، کارشناسی ارشد و رساله‌های دکتری گرم است. نمی‌دانم چرا از پایان نامه ارشدم خاطره خوبی ندارم؛ کم‌توجهی اساتید راهنما و مشاور، گیج بودن در اینکه چه باید بکنم، سنگینی موضوعی که انتخاب کردم و نتوانستم در زمان محدود آنطور که باید و شاید جمعش کنم یا چیزهای دیگر.

اما چیزهایی هست که مطمئنم هیچ وقت یادم نمی‌رود...

پایان نامه، حاصل تلاش چندین ماهه دانشجوست. خودش می‌داند که برای هر ورقش چند ساعت بیدارخوابی کشیده است. خب شاید توقع بی‌جایی نباشد که اساتید راهنما، مشاور و داور هر چند که سرشان شلوغ باشد، کار را بخوانند. مگر نه اینکه برای این پول هم می‌گیرند! جلسه دفاعم بد موقع بود؛ ابتدای سال تحصیلی، هنگامی که هیچ یک از همکلاسی‌هایم نبودند. دانشجویان جدید هم که در حال و هوای خودشان. چون دکتری قبول شده بودم، باید هر چه سریع‌تر دفاع می‌کردم و می‌رفتم. جلسه دفاع مظلومانه بود، من بودم و دو سه نفر از دانشجویانی که با اساتید کار داشتند و دلشان سوخت و نشستند. داور خارجی نیم ساعتی دیر آمد و زود می‌خواستند بروند. برای اسلایدهایم زحمت کشیده بودم و می‌خواستم آنچه طی چند ماه بهش رسیده بودم، عرضه کنم. کل ارائه‌ام ده پانزده دقیقه شد، چون اساتید می‌گفتند برو اسلاید بعد، وقت نداریم! نوبت به استاد راهنما و مشاور که شد، تشکر کردند و تبریک گفتند دکتری را! نکته خاص محتوایی نگفتند، شاید فرصت نکرده بودند بخوانندش. اما داور خارجی خوانده بود. اگر نکات او نبود، حالم خیلی گرفته می‌شد...

راستی چرا این قدر نظام راهنمایی و مشاوره پایان‌نامه و رساله در کشور ما داغونه؟!

اعتماد به نفس خوب؛ اعتماد به نفس بد؟

در جلسه‌ای بودیم که دوستان ایده‌ها و یافته‌های پژوهشی خودشان را عرضه می‌کردند. از رشته‌های مختلف بودند؛ اما وجه مشترک عمده‌شان این بود که عمدتاً رشته‌های فنی و مهندسی خوانده و بعد برای تحصیلات تکمیلی وارد حوزه‌های مختلف علوم انسانی شده‌اند.

یک بحث رایج میان این جمع همیشه این بود که ما می‌گفتیم آقا! شما اقتضائات و پیش‌نیازهای مربوط به تفکر و پژوهش در حوزه علوم انسانی، در معنای خاصش، را درک نکرده‌اید و صرفاً با خواندن چندتا کتاب و مقاله، به خاطر هوش و توانایی‌هایتان شروع می‌کنید به نقد بالا و پایین و ایده‌های نوظهوری می‌دهید که در نگاه اول بسیار جذاب است، اما بعضاً گیرهای اساسی دینی و فلسفی دارد.

در این جلسه هم یکی از دوستان، که دو سه سالی است از مهندسی وارد اقتصاد شده ایده‌ای را در باب کنترل فساد و جرم اجتماعی مطرح کرد که به نظر ما از نگاه انسان‌شناسی و وجوه تربیتی احتمالاً با چالش‌هایی رو به رو خواهد بود. وقتی این نکته را به ایشان گفتیم، با چنان اعتماد به نفسی نگاه عاقل اندرسفیهی بهمان کرد که به خودم شک کردم...

نمی‌دانم این اطمینان از شخصیت ایشان بود، از علمشان یا از ...

بی‌فاصله...

گاهی درباره کسی حرف می‌زنیم که تا حالا نمی‌شناسیمش؛ برای کسانی برنامه‌ریزی می‌کنیم که  ندیده‌ایمشان. اولین بار بود که نه به عنوان دانش‌آموز، که به عنوان یک ناظر می‌رفتم سر کلاس. دانشگاه را تجربه کرده بودم، اما کلاس را نه. جمعی از دوستان همشهری همت کرده و دانش‌آموزان نخبه (به تعبیر دقیق‌ترش استعداد برتر) را گزینش کرده‌اند و در حلقه‌های تربیتی با مدیریت تنی چند از دوستان طلبه مشغول هستند. توفیق شد که از نزدیک در چند جلسه از این حلقه‌ها حضور داشته باشم.

با آنچه در ذهن داشتم خیلی فاصله بود؛ دانش‌آموزی خودم را یادم می‌آمد و نوع نگاه آن‌ها. دنیا تفاوت داشتیم... چطور می‌توانیم بدون تعامل مستقیم با آن‌ها برایشان فکر کنیم و برنامه بریزیم؟!


بزنگ زنگو...

برای مشورت برای تعیین موضوع پایان نامه ارشدم، رفتم پیش یکی از استادان و «تربیت جهادی» را مطرح کردم؛ با تبسم گفت: «حالا ما این همه ساحت تربیتی داریم، شما دیگه یکی اضافش نکن...». تا آنجا که یادم هست دلیل دیگری نیاورد. اما حالا می‌خواهم از ساحتی نام ببرم که هر چند مطرح شده اما مغفول است: «تربیت پهلوانی».

اگر نگاهی عمیق و احیاناً جامعه شناختی به مردم جامعه‌مان بیاندازیم، علقه‌شان به روحیه جوانمردی، مردانگی و آنچه «فتوت» می‌نامیم را می‌توانیم در انسان مطلوبشان ببینیم. شاید عشق این مردم به قمر بنی هاشم (جانم به فدایش) هم با همین ایده قابل توجیه باشد. بهره از ویژگی‌های پهلوانان مشهور تاریخ ایران، از رستم و پوریای ولی گرفته تا طیب، تختی و ابوالفضل کاظمی (رزمنده‌ای که خاطراتش در کتاب «کوچه نقاش‌ها» آمده است) در کتاب‌های درسی، برنامه‌های تلویزیونی و به ویژه برنامه‌های ویژه کودکان می‌تواند در تربیت نسلی «شیر مرد و شیر زن» موثر باشد.

خلاصه کلام اینکه می‌شود «تربیت پهلوانی» را بهای بیشتری داد... اگر مردیم

یاحق

از آموختن تا «آموخته»

کلاس‌های زبان «آموخته» برای دانشجویانی که در تهران درس می‌خوانند و دغدغه زبان دارند شناخته شده است. به توصیه دوستان در کلاس ترجمه تخصصی‌اش ثبت نام کردم. تنها استاد این درس خود «آموخته» است، برای همین در هر ترم چند کلاس از هر یک از ترم‌های چهارگانه‌اش تشکیل می‌شود. کلاس عصرش را انتخاب کردم که به خیال خودم «دهن ماه رمضون کی ظهر تابستون میاد کلاس!». وقتی رسیدم ساعت بیست دقیقه به سه بود، اما گوشه گوشه ساختمان قدیمی جوان‌های خوش تیپ وایساده بودن و منتظر!

اسم‌ها را خواندن و رفتیم سر کلاس. قریب به صد، صد و پنجاه نفر در یک کلاس! کی می‌گه ملت درس نمی‌خونن؟ خودم دیدم که پول می‌دن و می‌آن تا نتیجه بگیرن... فکر می‌کنید برای یک کلاس درس خصوصی هر دانشجو حاضر باشد چند بدهد؟ اگر مظنه دارید، برای ده جلسه دو و نیم الی سه ساعته حساب کنید...

استاد که آمد و معارفه‌ای کرد، کل ذهنم درگیر همین بود: چه می‌شود که ملت حاضرند برای ده جلسه کلاس صد و سی پنج هزار تومن بدن، اما از کلاس‌های مفتی دانشگاه استفاده نمی‌کنن؟ واقعاً کلاس‌های دانشگاه این قدر بی ثمر است؟

امتحان‌های استرس‌دار

دبستان که بودیم، آنقدر ما را از امتحان ترسانده بودن که هنوز هم که هنوز است، با «ارزش‌یابی» استرس می‌گیرم. شاگرد تنبلی نبودم، از شاگرد اولی تا شاگرد ممتازی. در دوره دانشگاه هم همین طور بود. دوست داشتم استاد برای اینکه بفهمد من چیزی یاد گرفتم یا نه، عجله نکند و به برگه بسنده‌اش نباشد. کارهای پروژه‌ای را برای همین دوست داشتم  و دارم.

شاید یکی از علت‌ها استرسم، کمبود وقت ارزشیابی‌ها باشد؛ به هر حال در ظرف زمان و مکان هستند! یادم هست استاد جوانی در دوره مهندسی داشتیم که در امتحان دینامیک ورودی‌های قبل از ما، محدودیت زمانی نگذاشته بود. آزمون (اگر اشتباه نکنم) هشت صبح شروع شد و پنج بعد از ظهر خود بچه‌ها دیگر خسته شده بودند و بلند شدند!

شاید یکی از علت‌ها «حفظی بودن» پاسخ‌های بعضی امتحانات باشد. از همان بچگی حفظ کردنم خوب نبود و برای همین بارها به خاطر حفظ نکردن «شعر» از کلاس انداختندم بیرون!

***

«ارزش+یابی»؛ یعنی ارزش چیزی را یافتن، چرا من هنوز از امتحان استرس می‌گیرم؟!

ترسیدم یا ...

آخر ساعت اداری، توی بانک خسته و پکر نشسته و منتظر بودم تا نوبتم شود. خلوت بود. یه دفعه یک مرد هیکلی وارد شد؛ اگر با خودم مقایسه‌اش کنم، به معنای واقعی توی جیبش جا می‌شدم. صد و بیست سی کیلو رو راحت می‌شد حدس زد. ظاهرش خیلی رو به راه نبود. رفت تا آخر بانک و بعد با لحنی خیلی محترمانه، به مشتری بانک گفت: «آقا! داری یه پولی به من بدین؟ هنوز ناهار نخوردم». نمی‌دونم چقدر، اما یک اسکناس بهش داد. بقیه محلش نذاشتند. آمد سمت من. نگاه کرد توی چشمهام و همان جمله قبل را تکرار کرد. نمی‌دانم از ترس هیبتش یا ... کمکش کردم.

قصه‌ی یک همایش

یکی از مشکلات امروز جامعه ما این است که تجربیات پیش‌تر آزموده شده را مجدداً می‌آزماییم! شاید حافظه تاریخی‌مان ضعیف است. این مساله در حوزه تعلیم و تربیت هم ساری و جاری است. کم‌تر دانشجوی و فعال علوم تربیتی است که از تجربه مدارس جامع در دهه 50، فرآیند تدوین سند تحول در سال 67 و حتی روند آماده‌سازی سند تحول بنیادین 90 اطلاع دقیقی داشته باشد. حالا نمی‌خواهیم به تاریخ تعلیم و تربیت تمدن اسلامی و ایرانی بپردازیم.

هستند آدم‌های موفقی در گوشه و کنار کشورمان، و شاید همین بیخ گوشمان!، که تجربه‌ای دارند از کلاس‌های درس، تربیت غیررسمی، مدرسه و کلاس‌های کپری و...

چه جلسات و همایش‌های موفق و ناموفقی برگزار می‌شود که کسی از جزییات اجرایش خبر نمی‌یابد و دوباره جلسه و همایش دیگر و دوباره کاری‌ها و ...

بعد از برگزاری همایش چهارم انجمن فلسفه تعلیم و تربیت ایران، با نظر تعدادی از دوستان وبلاگی راه انداختیم برای ثبت تجربیات مختلفی که طی آن بدست‌مان رسیده بود. اسمش را گذاشتیم «قصه یک همایش».  امید که دوستان هم کمک کنند تا این قصه، قبل از رسیدن کلاغه به خونه‌اش، به جایی برسد!

این را هم بخوانید: «یادداشت‌های یک سرباز جنوبی»؛ دمش گرم که خیلی مرد است برای نوشتن.

شما از فردا وزیری...

حاج آقا روح، از اساتید حوزه مشهد الرضا (ع)، سال‌ها پیش طی بحثی که خدمتشان بودیم، جملاتی را مطرح کردند که هنوز هم تازگی دارد: «همه‌اش نق می‌زنیم و انتقاد می‌کنیم که اینجا اینطور است و آنجا این طور. فرض کنید کلید کشور یا اداره را دادند دست شما و گفتند از فردا شما مسئولی؛ آدمش را داریم؟ آماده‌ایم؟!...» (نقل به مضمون).

 ***

ایام انتخابات مثل هر موقعیت دیگری است که باید در مورد مسایلی نظر نهایی‌ات را در حوزه تخصصی خودت بگویی. فرض کنید ساعت 11 شب با شما تماس بگیرند و بگویند فردا ساعت هشت و نیم می‌توانی بیایی رادیو و دیدگاه‌هایت درباره آموزش و پرورش را مطرح کنی و ما هم قول می‌دهیم همه‌شان را اجرا کنیم. آیا آماده‌ایم؟! یا لااقل در هر شاخه از بحث آدم‌های شاخص را می‌شناسیم؟

آیا ما درباره این مباحث فکر و کار کرده‌ایم:

مسایل اصلی آموزش و پرورش؟

راه‌حلی پیشنهادیمان؟

اگر قرار باشد گوشه‌ای از مسئولیت‌ها را در آموزش و پرورش بر عهده ما باشد، کجا را می‌توانیم بر دوش بگیریم؟

اگر بخواهیم مشورتی به یک مسئول آموزش و پرورش بدهی چه حرف‌هایی داریم؟ و...

 

من بیجه‌ام؟

روند رشد یک گیاه را در نظر بگیرید، مثلاً درخت پسته. طبیعتش این گونه است که بعد از پنج شش سال، اگر به خوبی به آن رسیدگی شود، به مرحله میوه‌دهی برسد. حالا اگر بخواهیم با طناب شاخه‌هایش را بکشیم و الکی قدش را بلند کنیم، در میوه دادنش اتفاقی نمی‌افتد؛ فقط احتمالاً قدش به سال بالایی‌هایی که میوه می‌دهند رسیده است.

***

به پیشنهاد دوستان، و البته در ابتدای امر علیرغم میل خودم، کاندیدای عضویت در هیئت مدیره انجمن فلسفه تعلیم و تربیت ایران شدم. از سر لطف دوستان و به واسطه شرایطی که پیش آمد، این امر تحقق پیدا کرد. هر چند از یک وجه فعالیت در کنار اساتیدی بزرگواری همچون دکتر باقری، دکتر صادق زاده و دکتر شعبانی یک افتخار است، اما می‌ترسم حکایتم، حکایت «بیجه پسته» باشد [1].

 ---------------------------------------------------

[1]. «بیجه» همان نهال نورس پسته است.

از خوش‌نامی تا گم‌نامی

سید گل‌پا صاحب نفسی بود. به قیدار گفته بود که اول «خوش‌نام» می‌شوی، بعدش «بدنامی» است و در نهایت می‌رسی به «گم‌نامی»...

***

«خوش‌نامی» را بیشتر ما می‌پسندیم؛ هم نفسمان حال می‌کند و هم نگاه مثبت دیگران را برایمان به دنبال می‌آورد.

آن «بدنامی» که به ویژه با بی‌گناهی همراه باشد، خیلی آزاردهنده است؛ چون نمی‌توانی و یا نمی‌خواهی خودت را مبرا کنی از اتهامات. خیلی موقع‌ها از «خوش‌نامی» نمی‌خواهیم به این مرحله برسیم، اما به نظر می‌آيد «بدنامی» آزمونی است برای خوش‌نام‌ها، یک ابتلاست.

اما «گم‌نامی»؛ ما ادراک «گم‌نامی». خوش‌نام باشی و بخواهی «گم‌نام» باشی، خیلی دشوار است...

بترسیم از بعضی از گمان‌ها

یاد آیه‌ای از قرآن افتادم. فقط بخشی‌اش را در ذهن داشتم: «ان بعض الظن اثم». حاج حسین روی قرآن تسلط خوبی دارد، از او پرسیدم. کل آیه را برایم فرستاد: «يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا يغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضًا أَيحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيتًا فَكَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِيمٌ(الحجرات/12)». حکایتی دارد این آيه. یک سالی از رفاقتم با تعدادی از دوستان می‌گذشت. دوستی قضاوتی درباره‌ام کرده بود که دوست دیگر، برایش این آیه را خوانده بود: «ان بعض الظن اثم!». بعدها با دوستان پیوند عمیقی پیدا کردیم و جریان را برای من تعریف کردند و خندیدیم!

***

هر چند باید طوری رفتار کنیم که در معرض گمان‌های بد قرار نگیریم، اما در مقام قضاوت هم نباید به خیلی از گمان‌ها درباره دیگران بها بدهیم.

شوق آموختن

1.

قبل‌ترها کسی که سن و تیپش به من نمی‌خورد، را گاهی تحویل نمی‌گرفتم. اما نمی‌دانم چی شد که به این رسیدم: «یاد گرفتن سن و سال نمی‌شناسد». الآن گاهی از محمد ابراهیم هم چیز یاد می‌گیرم و یا آن پیرمرد خوشرویی که در خط واحد سرصحبت را باز می‌کند.

گاهی تحصیلات (آنچه‌ها که بدست آورده‌ایم! واقعاً چیزی هم بدست آورده‌ایم؟!) حجابمان می‌شود؛ دیگر شاید کم‌تر از دکتری را نپذیریم...

***

2.

حدود سال 85، کارگاهی برگزار کردیم با عنوان «مهارت‌های زندگی قرآنی». آن موقع هنوز مد نشده بود. با اینکه قسمتی از هزینه را از خود دانشجوها می‌گرفتیم، استقبال خیلی خوبی شده بود و اساتید البته نیازی ندیده بودند به این بحث‌ها؛ به جز یک استثنا. معاون دفتر نهاد، روحانی میانسال خوش ارتباطی بود، ما ایشان را به نام «حاج آقا انصاریان» می‌شناختیم. با اینکه در گروه معارف تدریس داشت و سرش شلوغ بود، بیشتر جلسات کارگاه را با چنان شوری شرکت می‌کرد که تعجب می‌کردیم. با دقت به صحبت‌های اساتید گوش می‌کرد و نکاتی را در دفتر یادداشت کوچکش می‌نوشت. حسین آقا از این روحیه‌اش خیلی خوشش آمده بود...

دل آشوب می‌کند این تعریف تو!

به اقتضای کاری، کسی نکته مثبتی درباره‌ام گفت. در درونم آشوب شد؛ باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ خوشحال از اینکه کاری کرده‌ام که برای کسی فایده و اثر داشته است و ناراحت از اینکه هستند نکات منفی بسیاری که در مقابل آن نکته مثبت قابل اغماض است. این موقع‌ها، ادامه کار هم سخت است؛ اگر تشویق و جلب نظر دیگران را به دنبال داشته باشد، ممکن است یادت برود کار را برای کی انجام می‌دهی! و اگر به نحوی باشد که جلوه کار قبلی را نداشته باشد، «جایگاه» خودت را در خطر می‌بینی! هر دو وجهش خطر است...

***

امام می‌گفت اگر همه دنیا از من تعریف کنم، تغییری در نظرم ایجاد نمی‌شود، و اگر همه دنیا بدم را بگویند، در ادامه راهم خللی وارد نمی‌شود.

ما هم در هر کاری که هستیم، همین قدر ثابت قدم و مطمئنیم؟!

برای این ثبات قدم و اطمینان چه باید داشته باشیم؟!

کودک و فیلسوف تعلیم و تربیت

من بودم و دکتر و یکی از دوستان. جلسه‌ای داشتیم برای بررسی چکیده‌های همایش در دفتر دکتر. خانم منشی اگر کسی کاری داشت، قبلش در می‌زد و اجازه می‌گرفت تا طرف بیاید و امضایی بگیرد یا کارش را بگوید.

مشغول بحث و بررسی بودیم که یکهو یک پسربچه پنج شش ساله با شور و هیجان دوید توی اتاق و یک راست با  آمد به سمت میزی که دور ان نشسته بودیم. دیس شیرینی و شکلات روی میز بود. خودش را داشت از صندلی بالا می‌کشید که خانم منشی خودش را رساند و با حالتی شرمنده، بچه را بغل کرده تا بیرون ببرد. بنده خدا سرخ شده بود و بچه هم عین خیالش نبود و می‌گفت «من شکلات می‌خوام!». انگاری که غیر از شکلات کس دیگه‌ای توی اتاق نبود!

همه‌اش در یک لحظه اتفاق افتاد. اما دکتر حتی سرش را بالا نیاورد. در مقابل عذرخواهی منشی هم گفت «اشکال ندارد...».

همین...

یک سوال: اگر اینجا اتاق یک دکتری مکانیک یا الهیات بود، داستان فرقی می‌کرد؟

عروسی شاد اما متفاوت!

عید 1392 سفری نصیب شد به استان فارس و شهر کازرون. شهری با بوی بهار نارنج. در مدرسه‌ای که اسکان داشتیم، صدای بلند آهنگ‌های شادی می‌آمد که بعضی‌هایش برای آن‌ها که اهل مجلس‌اند، آشنا بود! خانواده کنجکاو شدند که ببینند این صدا از کجا می‌آيد. به اتفاق خانمم رفتیم به کوچه‌های اطراف. به خانه‌ای رسیدیم که صدا از آن می‌آمد. درب خانه پیرمردی جافتاده و شیک پوش روی صندلی نشسته بود و به میهمانان خوش آمد می‌گفت. انگاری که عروسی بود. خانم‌ها تا درب خانه بدرقه می شدند و حجاب کامل و چادر مشکی داشتند. حیات خانه را با چادر سقف زده بودند، طوری که از بیرون هیچ دیدی نداشت. دم درب هم پرده‌ای آویزان کرده بودند.

خانمم (به تبع روحیه خانم‌ها!) کنجکاو شد که از جزئیات مجلس جشن هم باخبر شود. موضوع را با پیرمرد در میان گذاشت. او با داخل مجلس تماس گرفت و بعد یکی از خانم‌ها با چادر ایشان را به داخل دعوت کرد.

طرف گفته بود ما همه میهمانان (خودی و غیر خودی) را می‌گردیم تا دوربین و موبایل همراهشان نباشد! این را در کارت عروسی هم می‌نویسیم. خانم ما را هم مثل گیت‌های فرودگاه وارسی کرده بود. خانمم می‌گفت مجلس کاملاً زنانه بود...

***

چند وقتی است که «سبک زندگی» به تبع تذکر و تأکیدات رهبری دغدغه خیلی‌ها شده است. برخی به دنبال آنند که از اصلاح علوم انسانی و علوم نظری برسند به علوم کاربردی و عملی تا شیوه‌ها و روش‌های عملی متناسب با فرهنگ اسلامی و ایرانی ارائه شود. اما به نظر می‌آيد یک مسیر دیگر که می‌تواند مکمل مسیر اول باشد، این است که آنچه در عالم واقع تحقق یافته را رصد کنیم و با پالایش مختصر در ترویج آن بکوشیم.

تدابیری از این دست که ذکر شد، می‌تواند جلوی خیلی از مفاسد را در مجالس جشن بگیرد تا الگوهای مناسبی بدست بیاید. در بسیاری از امور جاری زندگی هم می‌توان تجربیات انباشته‌ای یافت که افراد دغدغه‌دار سعی کرده‌اند برای مواجهه و مقابله با شرایط جدید به اجرا بگذارند و این شیوه‌ها طی سعی و خطا امتحان خودشان را پس داده‌اند.

خودم را به من بشناس

بارها به دوستان گفته بودم اگر نقطه قوت و ضعفی در من دیدید، بگویید، بی رودربایستی! چون معتقدم ما حجاب‌هایی داریم که به راحتی نمی‌توانیم خود واقعی‌مان [و شاید خود توهمی‌مان] را بشناسیم.

***

یکی از استادهای محترمم در پایان ترم از ما خواست که انتقاد و پیشنهادهایمان را به هر طریق ممکن (جلسه عمومی، به طور خصوصی، ایمیل و...) به ایشان منتقل کنیم. من رفتم پیش‌شان و نکاتی را که در طی کلاس به طور ضمنی از سوی دوستان مطرح شده بود و یا خودم در ذهن داشتم، به ایشان گفتم و توضیح دادم. خیلی برخورد خوبی داشتند. آخرش از ایشان خواستم که اگر ایشان هم نکته‌ای درباره من در ذهن دارند، بگویند... و چندی بعد ایشان نکته‌ای گفتند که اصلاً به ذهن خودم نرسیده بود.

از ایشان و همه کسانی که در «خودشناسی» کمکم می‌کنند ممنونم.

دغدغه‌ای به نام هیئت علمی شدن!

وقتی که وارد دوره‌ی کارشناسی ارشد می‌شوی، یکی از بحث‌های رایج بین دانشجوها «آزمون دکتری» است. بعد از گذشتن از این سد، دغدغه‌ی مهم دیگری خودش را نشان می‌دهد: «هیئت علمی شدن»! شاید یکی از اولین سوالاتی که در برخوردها، دوست و آشنا از من می‌پرسند، این است که «برای هیئت علمی شدن هم اقدام کرده‌ای؟! فراخوان جدید آمده، دیده‌ای؟» [1].

نمی‌خواهم به بحث فراخوان‌ها بپردازم، حرفم سر خود این دغدغه در بین دانشجویان علوم انسانی است. وقتی دانشجوی دکتری هستی، از دو حال خارج نیست: یا شاغلی یا بیکار. شاغلین (به جز بورسیه‌ها و هیئت‌علمی‌ها)، به ویژه در رشته‌های علوم تربیتی، عمدتاً از قشر فرهنگی هستند. آن‌ها معمولاً برای افزایش حقوق، ارتقا یا افزایش سطح سواد و ... آمده‌اند تا تجربه جدیدی داشته باشند. اما بیکارها... این‌ها به دنبال اینند که هر چه زودتر منبع درآمدی مناسبی برای خودشان دست و پا کنند که عمدتاً عضویت در هیئت علمی یکی از مراکز آموزش عالی (ترجیحاً دولتی) بهترین فرصت تلقی می شود.

اما سوال اینجاست که: برای یک دانشجوی دکترای علاقه‌مند به رشته‌اش چه فرصت‌های شغلی وجود دارد؟ عضویت در هیئت علمی شدن کجای آن قرار می‌گیرد؟ اگر او از طیف مذهبی و دغدغه‌مند باشد، آیا این موقعیت و سوال متفاوت می‌شود؟ هیئت علمی شدن، جدای از مسایل مالی‌اش، چه فرصت‌هایی را برای این طیف ایجاد می‌کند (تدریس، شبکه سازی، تغییر فضای علمی، تربیت دانشجو، پژوهش، ورود مباحث مهجور به فضای دانشگاه، ...)؟ چقدر از آن‌ها واقعی است و چقدر تخیل؟! و...

***

همه این سوالات و سوالاتی از این دست، چیزهایی است که ذهنم را به خود مشغول کرده است. گذران زندگی متاهلی با کارهای متفرقه و پاره وقت دشوار است، و شاید نشدنی. گاهی که همکلاسی‌ها و بچه‌های بورسیه را می‌بینم که بدون دغدغه‌های مالی سرگرم کارشان هستند، غبطه می‌خورم. هر چند که خدا را شکر فضای کاری فعلی‌ام بی ربط و پرت نیست، اما به هر حال فرصت مطالعه و درس را ازم می‌گیرد.

گاه که می‌خواهم فرض هیئت علمی شدن را بررسی کنم، برایم این مساله ضریب پیدا می‌کند که در دانشگاه «پرت»ی مثلا سیستان و بلوچستان و جیرفت می‌توانم بیشتر موثر باشم یا در دانشگاه‌های مطرح؟ (امکان تحققش بماند به کنار!) کدامیک فرصت و ظرفیت بیشتری دارند برای مواردی که در بخش قبل اشاره کردم؟ آیا دور شدن از کانون‌های علمی و پژوهشی، فرصت رشدم در حوزه تخصصی را کم نمی‌کند؟ یا این دور شدن می‌تواند فرصتی باشد برای تامل و تدقیق به دور از فضای احتمالاً آلوده علمی؟ برای ارتباط با اساتید و مراکز علمی چه می‌شود کرد تا در حاشیه نباشی؟ آیا برای اینکه در کانون اثرگذاری و تصمیم‌گیری باشیم، حتماً باید در پایتخت جای پایم را سفت کنم و دستم را بند؟!

کمک کنید تا جوانب بحث روشن شود؛ شاید این‌ها دغدغه‌های شما هم باشد و جواب‌هایی هم برای آن یافته باشید.

 

پانوشت‌ها:

[1]. البته با آغاز فراخوان‌های جذب، تب آن شدیدتر می شود و لینک اعلام نیازهاست که بین دوستان رد و بدل می شود و شاید باشند کسانی که سعی دارند خبری درز نکند از این فراخوان‌ها تا رقابت کمتر باشد! دغدغه جذب به ویژه در مورد آن‌هایی که مشکل سقف سنی دارند، بیشتر است.

 

هفت= هفت و ربع!

جالب است که گاهی بعضی از چیزهای بدیهی آنچنان کمیاب می‌شوند که به جای اینکه از عدم رعایتشان تعجب کنیم، وقتی کسی به آن‌ها پایبند باشد برایمان عجیب است!

یکی از این امور که بد جوری گریبان همه ما را گرفته، «وفای به عهد» و متعلقاتش است (از جمله خوش قولی، آن تایم بودن و توجه به تعهدات).

انگاری که عادت کرده‌ایم وقتی قولی می‌دهیم و قرار می‌گذاریم، یک بازه چند دقیقه‌ای، چند ساعتی، چند روزه و گاهی چند ماهه به عنوان محدوده مجازش تلرانس برایش متصور شویم. اگر بگویند کلاس ساعت 9 صبح، استاد و دانشجویان می شنوند «نه و پنج دقیقه» و حدود «نه و ده-پانزده دقیقه» تقریباً همه می‌آیند!؛ وقتی می‌گوییم جلسه ساعت 7، عرفش می‌شود «هفت و نیم!»؛ وقتی قرار می‌شود کاری تا فردا انجام شود، یعنی منتظر پس فردا و یکی دو روز بعدش هم باش!؛ وقتی ...

***

بخش زیادی از این بدقولی، که امروزه به گردن ترافیک و شلوغی و طول کشیدن جلسه قبلی و ... می‌اندازند، ریشه در دوره کودکی و بی‌وفایی به تعهدات والدین و البته معلمان دارد. شاید این دور هرمنوتیکی را بتوان به سیاست‌مداران هم تعمیم داد که می‌توانند الگویی خوبی برای بدقولی و خوش قولی (در معنای اعمش) باشند.

باید کسی این حلقه معیوب را قطع کند... چرا من و شما «قاطع» نباشیم؟!

«عملیات مهدکودک»

با مساعدت برخی دوستان گرامی، فرصتی داد تا بعد از سال‌ها برویم سینما. امر کرده بودند فیلم «عملیات مهدکودک» را ببینم که اطاعت شد. آنچه می‌خوانید حاصل تاملی است در باب آنچه بر پرده سینما دیدم.

داستان فیلم: ترنم دختربچه‌ای است از خانواده‌ی مرفه که در مهدکودک رهبری چند کودک را بر عهده دارد و برای خودشان گروه مخفی راه انداخته‌اند. ترنم با کمک فوفو (فرشته کوچکی که با نیروهای غیرعادی‌اش ترنم را در اجرای نقشه‌ها یاری می‌کند) نقشه‌هایی می‌کشد تا بچه‌ها بتوانند از محبت والدینشان بهره بیشتری ببرند. در کنار این، هر یک از خانواده‌ها با مشکلاتی دست و پنجه نرم می‌کنند که عمده آن درباره مسایل اقتصادی است و از این رو نمی‌توانند (و بعضی‌شان ضرورتی نمی‌بینند) که برای فرزندانشان وقت بگذارند. در نهایت ترنم و فوفو با کمک فوفوهای دیگری که برای یاری آن‌ها بسیج شده‌اند، موفق می‌شوند با حل مشکلات اقتصادی خانواده‌ها، زمینه محبت و توجه والدین به فرزندان را فراهم کنند.

***

فیلم «لزوم ابراز توجه و محبت والدین به کودکان علیرغم وجود مشکلات» را محور اصلی خود قرار داده است؛ از این رو گرچه بازیگران اصلی «عملیات مهدکودک» کودک هستند اما به نظر می‌آید مخاطب آن کودکان نیستند. هر چند جلوه‌های ویژه، هیجان، رنگ‌های شاد و ترانه‌های کودکانه می‌تواند این اثر را برای کودکان هم خوشایند کند، اما به هر حال پیام اصلی به آن‌ها دخلی ندارد.

فیلم فضایی به نسبت مرفه را نشان می‌دهد که مهدکودک خلوت (کلاس‌های 7-8 نفره[1]) و البته شیک نشانی از آن است. این تصویر از مهدکودک با آنچه که در عمده شهرها وجود دارد (منازل کوچکی که تغییر کاربری داده و با رنگ شدن دیوارهای بیرونی و داخلی بدل شده‌اند به مهدکودک!)، متفاوت است. کدهایی از این دست نشان می‌دهد در این حوزه، کارگردان بر آن نبوده تا نگاهی واقعی داشته باشد. این وجه آنگاه بارزتر می‌شود که به پیام اصلی فیلم توجه شود تا مشخص شود مهدکودک هدف اصلی کارگردان نبوده و این داستان می‌توانست «عملیات دبستان» یا «عملیات دبیرستان» باشد!

از نظر من جدی‌ترین نکته‌ای که می‌توان درباره فیلم ذکر نمود این است که «عملیات مهدکودک»، فرستادن کودکان به مهدکودک را به عنوان پیش‌فرض خود گرفته است، و از این رو درباره اهمیت وجود یا عدم فضاهای با این عنوان در جامعه اسلامی نقدهای جدی مطرح نمی‌کند؛ لذا چندان دور از انتظار نیست که فیلم پرداختن به چیستی، چرایی و آسیب‌های مهدکودک‌ها را رسالت خود نداند. نکته مهم اینجاست که با درنظر گرفتن دو نقش «نگهداری» و «آموزش (و شاید پرورش)» برای مراکز این چنینی، مهدکودک توصیف شده در فیلم بیشتر به وجه «نگهداری» گرایش دارد، در حالیکه از میان پنج کودک تیم ترنم فقط یکی از مادرها شاغل است. جالب اینکه دو مادر نقش سنتی خودشان (خانه‌داری) را انجام می‌دهند و دو مادر دیگر به جلسات دوستانه خودشان مشغولند[2] ! در این معنا، مهدکودک عمدتاً نقش نگهداری (در مقابل یا مجاور نقش آموزش) را ایفا می‌کند که البته در جامعه شهری (به ویژه شهرهای بزرگ) پدیده‌ای رایج است.

چنین نگاهی جای تامل و مناقشه بسیار دارد و نمی‌توان به راحتی از کنار آن گذشت، چنان که بزرگانی همچون آیت الله جوادی آملی بارها درباره گسترش مهدکودک‌ها و مراکز نگهداری کودکان خردسال (و دور ماندن بچه‌ها از کانون خانواده) در جامعه اسلامی هشدار داده‌اند. چنین بر می‌آید که اگر بر آن باشیم تا با نگاهی ارزشی به بررسی فیلم بپردازیم، این مساله می‌تواند از کلیدی‌ترین مباحث باشد.

 پ.ن‌ها:


[1] در حالیکه در مهدکودک‌های معمولی این تعداد بین 20-25 نفر در هر کلاس است.

[2] در فیلم توصیف جالبی از پدرها شده که خودش می‌تواند محل تامل قرار گیرد. تقریبا هیچکدام از پدرها، صلاحیت پدری ندارند (خوشگذرانی، بددهنی، بداخلاقی، ... از جمله ویژگی‌های عمده آن‌ها توصیف شده است).

جای اخلاق چقدر خالی است...

شاید برای بعضی دوستان این را گفته باشم که در مصاحبه دکتری رفته بودم دانشگاه تهران. دکتری باقری وقتی مقاله‌ای را که به عنوان رزومه ارائه کرده بودم، تورقی کرد، ایرادی گرفت که هیچ وقت از یادم نمی‌رود! ایشان با حالت تندی گفت: «شما سرقت علمی کرده‌ای!». وقتی پرسیدم که چطور مگه، گفت: «شما از کتاب من استفاده کرده‌ای، منبع را ذکر کردی، اما بخش استفاده شده را در گیومه نگذاشتی!!!».

حالا هر وقت که می‌خواهم بنویسم دستم می‌لرزد...

***

در چهارمین همایش ملی انجمن فلسفه تعلیم و تربیت ایران دستی دارم. متاسفانه یکی دو تا از چکیده‌هایی که برای دبیرخانه ارسال شده بود، بی اخلاقی کرده‌اند. در یکی از این‌ها که اتفاقاً خودم تقلب را متوجه شدم، نویسنده‌ها کل چکیده‌شان را از مقاله‌ای با نامی نسبتاً مشابه که یکی دو سال پیش چاپ شده بود، اخذ کرده بودند. بی‌معرفت‌ها عین مقدمه آن مقاله را «کپی پیست» کرده و تهش هم دو سه خط از نتیجه‌گیری آن بنده خدا نوشته بودند. جوری بود که از هزار کلمه، بیش از نود و هفت هشت درصدش را بدون تغییر آورده بودند و بعد برای بخش منابع، هم کل منابع آن مقاله را زده بودند تنگش!

زیرش زده بودند آقایان فلانی... کارشناس ارشد فلان از فلان دانشگاه معتبر!

***

یک چکیده کم و زیاد به جایی برنمی‌خورد. حرفم سر این است که این آدم‌ها به هر حال با این مدرکشان دیر یا زود، دستشان به جایی بند می‌شود و ادعای روزمه هم دارند! چه تضمینی دارد که اخلاق را آنجا رعایت کنند... شاید آن‌ها بشوند وزیر و نماینده مجلس و مدیر کل، و می‌گویند ما متخصص این امریم، ما فلان میزان «پژوهش» (شما بخوانید کتاب، مقاله، چکیده و ...) داریم و ...

چرا حواسمان نیست که اگر کس دیگری متوجه نمی‌شود، «خدا که هست...»